تغييرات
خيلی از آدما جاهای مختلف حالتهلی مختلف دارن...
مثلا خود من وقتی با دوستام هستم خيلی شادمو بگو بخندو اينا...ولی اينجا که ميخوام سالی يه بار مطلب بنويسم نميدونم چرا فکر ميکنم بايد دلگير باشم..شايد فضاش اينجوری ايجاب ميکنه ...
ولی تصميم گرفتم تو قالب و بقيه موارد اينجا تغييراتی بدم ( که البته اين مال برنامه بيست ساله هشتمه )....
يا علی
انگيزه
فکر ميکنم مهمترين عنصر تو هر کاری انگيزست....
از رفتن سر کلاس درس گرفته تا گرفتن تصميمات مهم زندگی...تا سفر...تا خطر...همش انگيزه ميخواد...
حتی آپديت کردن هم انگيزه ميخواد...باور ندارين؟؟
Jojo » Leave
Get Out, right now,
It's the end of you and me
It's too late and I can't wait for you to be gone
'Cause I know about her and I wonder how I bought all the lies
You said that you would treat me right but you was just a waste of time...
سينما...
من واقعا از برادران هميشه در صحنه مستقر در سينماهای امريکا تشکر ميکنم...از صميم قلب...برادرانی که شبانه روز با هندیکم های آماده زحمت ميکشند تا ما اينجا در ايران فيلمهای اکران شده را از اروپا و حتی خيلی از امريکايیهای ديگر زودتر ببينيم...
فيلم سراسر هيجان و اکشن Resident Evil : Apocalypse تقريبا دو هفته بعد از اولين اکران به دستم رسيد...داستان اين فيلم درباره فرار چند بازمانده از شهريست که تمام ساکنين آن به خونآشام تبديل شدهاند...در واقع قسمت دوم يا همان ادامه داستان فيلم Resident Evil ...اين دو فيلم از روی بازی کاميوتریای به همين نام ساخته شدهاند..
بازی درخشان Milla Jovovich و افکتهای جذاب کاميوتری و همچنين کارگردانی و داستان نسبتا قوی از نکات قابل توجه در اين فيلم هستند..

اگه تا حالا اين فيلمها رو نديدين يشنهاد ميکنم سريعتر يه سر به نزديکترين خدمات کاميیوتری به خونتون بزنين.....فيلمو بايد تنها تو يه اتاق تاريک و با صدای بلند ببينين تا حسابی لذت ببرين...
When God says...
When God says YES, he gives U what U want.
When he says NO, he gives U something better.
But! When he says wait, he wishes to give U the best...
بارون امشب منو فهميد...
...اما اونی که دوسش داشت يه روزی ميذاره ميره
آسمـــون دلـــش ميســــــوزه ابرا رو گريـــه ميگيره
منم اون ابر گرفته ميخـونم با دل پر خون
توی تنهايی و غربت از غمم ميباره بارون
بارون امشب منو فهميد با غم من آشنا شد
قطره قطره واژه واژه با دل من همصــدا شد....
غم و شادی...
غم و شادی همسايه ديوار به ديوار همند .. آرام بخند تا غم را بيدار نکنی.....
خط آبی رنگ.......
به بهانه سالگرد فوت پدربزرگم متنی رو که با عنوان خط آبی رنگ سال پيش همين موقعها نوشته بودم رو دوباره ميفرستم....
******************************
نگاه نگرانم به مونيتوري که ضربان قلبش رو نشون مي داد دوخته شده بود . دست گرفتم به پاهاش ، سرد بود . پرسيدم : خانم ! براي چي پاهاش اينقدر سرده ؟ گفت براي اينکه فشار خونش خيلي پايينه . يک بار ديگه پرسيدم : خانم تو رو خدا خطر رفع شده ؟ با همون سردي خاصي که تو چهرش بود جواب داد : با خداست ، ان شاءالله که خطري نيست ...
چشماش بسته بود و خيلي سخت نفس ميکشيد . يکي دو تا سرم هم به دستاش وصل بود ، با دستگاه فشار خون و ماسک اکسيژن و ... همينجور که داشتم نگاهش ميکردم صحنه هاي خيابونهاي شلوغ و چراغوني شده شهر به مناسبت روز پدر از جلوي چشمم مي گذشت .
خيابونايي که چند ساعت قبلش وقتي خبر سکته اون مرد رو شنيديم نفهميديم که چجوري ازش گذشتيم ...
تو راهرو قدم ميزدم ، هراز چند گاهي از حال رو به بهبودش برا بقيه خبر مي آوردم و دلشونو شاد مي کردم . بعضي وقتاهم با بقيه مريضا صحبت مي کردم ولي اصلا حواسم به اونا نبود ، چون فکرم جاي ديگه اي مشغول بود ، به اون مردي که روي تخت خوابيده بود ، تختي که پشت شيشه اي بود که روش نوشته بود CCU .
6 ، 7 ساعتي تقريبا به همين منوال گذشت . من و دو سه نفر ديگه پيشش مونده بوديم . انگار حالش داشت بهتر ميشد ، بارقه هاي اميدي تو دلم سوسو مي زد .
خدا رو به هر کسي که فکرشو بکنين قسم داده بودم و نذر و نياز کرده بودم ...
براي بار هزارم پرسيدم : تو رو خدا اميدي هست خانم پرستار ؟ اين بارم جوابش مثل قبل بود .
آخراي شب بود . تو حال و هواي خودم بودم که ديدم دو سه تا پرستار دورشن . يهو وحشت ورم داشت . دويدم و ديدم نه ، اون خط آبي رنگي که با بالا پايين شدنش رو صفحه نمايش بهم جون ميداد ، هنوز داره نوسان ميکنه . آخيش ... نفس راحتي کشيدم . پرستارا داشتن رو دستاش دنبال رگ ميگشتن که سرم وصل کنن . بميرم براي اون دستاش که سالها زحمت کشيد و حالا از شدت بدحالي رگهاش پيدا نيست . چند دقيقه اي نگذشته بود ، تو همين فکرا بودم که يکهو ...
... يکي از غم انگيزترين صحنه هاي عمرم بود ، خط آبي بي رحم ، بدون توجه به غم تنهايي و دلتنگي تمام اونايي که انتظار برگشتن عزيزشونو مي کشيدن ، شروع به صاف شدن کرد ...
لحظه وحشتناکي بود ، دويدم که دکترا رو خبر کنم ، زياد طول نکشيد که چند تا پزشک بالا سرش بودن به همراه يه گروه پرستار ...
خط آبي با آرامش خاصي صاف شده بود و صداي بوق دستگاه مثل پتک تو سرم ميکوبيد . تلاش پزشکا براي بکار انداختن دوباره قلبش کاري از پيش نميبرد ، تنفس مصنوعي ، ماساژ قلبي ، شوک ... نه خير. پيرمرد انگار صد ساله مرده ... ديدن اين صحنه ها برام خيلي سخت و دردناک بود .
زانوهام بريد و افتادم کف سالن . واي ! يا ابوالفضل ! يعني ميشه برگرده ؟ خدايا ...
يه کم اونطرف تر ، همسر اون مرد داشت بي تابي ها و به زمين و زمان زدنهاي منو ميديد ، ولي اصلا نمي خواست باور کنه که ديگه تمومه .
خدايا چه سخت بود ، من شاهد مرگ يک مرد بودم ، خيلي دردناکه . مخصوصا وقتي که اون مرد ، پدربزرگ آدم باشه ...
الان که دارم اينا رو مينويسم دو سه هفته از واقعه ميگذره ، با اينکه خودم بالا سرش بودم وقتي فوت کرد و خودم قبل از اينکه دفنش کنن ، تربت سيدالشهداء ريختم رو چشماشو پيشونيش . ولي هنوز باورم نميشه . هنوز آرزو ميکنم اي کاش پدربزرگم زنده باشه و همين الان از در بياد تو ...
باور....
The Moment Of Realization Is Worth A Thousand Prayers....
المپيک آتن
شرکت تيم ايران در المپيک هم در نوع خودش بی نظيره...
در هيچ رشتهای که ورزشکار خانوم نداريم .... يه تير اندازی داشتيم که اونم موقع هدفگيری احتمالا مقنعش اومده جولو چشمش.....
با ۷ ۸ تا کشورم مشکل داريم و قهر کرديم و اگه بهترين ورزشکارمونم جولوشون قرار بگيره خيلی قهرمانانه مسابقه نميديم....!!
بقيه برو بچههای تيمم از ناحيه تاندون گردن و عضلات کف پا و ماهيچه اطراف هیپوفيز مصدوم شدنو خودشونو با غيرت به مسابقات رسوندن....
فقط يه اميدواری ميمونه برا ما که اونم شخص شخيص حسين رضا زادهست که بايد ببينيم چه کار ميکنه....براش آرزوی موفقيت ميکنم و اميدوارم يه مدال برای کشورمون بياره.....

يا ابوالفضل
...
I dont know what it is,
That makes me feel like this,
I dont know who you are,
But you must be some kind of superstar...
راهيست رفتنی...

يادش گرامی باد
پنالتی
آقای گلمحمدی الان وقت ضربهی چیپ زدنه ؟؟!!
دل شکسته رو بگو
يه روز مثه يه حادثه
تازه به من رسيدی
دست نوازش به سر
خسته من کشيدی
بر سر شاخه دلم
مثل ستاره بودی
کاشکی ميموندی تا ابد
وقتی به من رسيدی
دوباره دوست ميشوی
دوباره دوست ميشوم
دوباره آشتی ولی
دل شکسته رو بگو...
درد دل با دل...
چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه
عاشق كسي مي شي كه عاشقي نمي دونه
من به دنبال تو و تو دنبال كس ديگه
هچكدوم از ما دو تا به اون يكي راست نمي گه
من واسه ي چشماي نازنين تو يك ديوونم
من دوست دارم ولي علتشو نمي دونم
حالا كه مي خواي بري بذار نگاهت بكنم
چون يه بار ديگه مي خوام اين دل و ساكت بكنم
يه چيزي فقط بذار واسه روز تولدت
هديه م رو بيارم و بازم بدم دست خودت
آدما فكر مي كنن شاعرا خيلي غم دارن
كاش فقط اين بود اونا خيلي كسا رو كم دارن
عاشق كسي مي شن كه عاشقاش فراوونه
بين انتخاب عشقش عمريه كه حيرونه
اوني رو كه دوست داري چرا تو رو دوست نداره
شايدم دوست داره ولي به روش نمي ياره
ولي نه اينا مال نداشتن لياقته
اگه حرفم مي زنه با تو فقط يه عادته
نكنه جمله هاش و پاي محبت بذاری
بهتره حرفاشو به حساب عادت بذاري
از خودش نمي شنوي اگه يه روز بخواد بره
وقتي مي پرسي ازش مي گه آره مسافره
ولي تو شب مي شيني كه باز اون رو دعا كنی
يا واسه سلامت اون نذرها تو ادا كني
چه قدر بين دلا وحرفاي ما فاصله س
چشماتون مي خنده اما دلامون بي حوصله س
دوست داشتن هم يه جوري پنهون مي كنيم
نمي دونيم كه داريم يه قلب رو ويرون مي كنيم
كاش بيايم آبروي مجنون و انقدر نبريم
ديگه منت نذاريم وقتي كه نازي مي خريم
عاشقي يعني تحمل نه شكايت نه گله
اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله
مهم اينه كه چقدر دوسش داري فقط همين
اگه لازم باشه آبرو رو بنداز رو زمين
برگا زرده روزاي اول فصل پاييزه
بذار اون بشكنه و دلت رو برگها نريزه
مريم حيدر زاده
دسترسی به سايت مقدور نيست !!
گشت و گذاری در اينترنت....

دعاي شب امتحانات:
أللهم أهدا كل شوت و مشنگ لايعلم من دروسها بقدر بز أخفش.
ألذي لايعلم و لايستطيع أن يقراء في ليلة واحدة كل هذه الكتب المخوفة القطورة
و الجزوات الزيراكسية.
الذي لا ينفع في الدنيا و الاخرة و في الموضوعات العملگية تغني محل
أشتغالنا.
أللهم أنجنا من البليات الذي ينزل علينا ببركة الأساتيد و الأمتحاناتهم الذي يتنزل المعدل تحت خطوط المشروطية.
أللهم نسئلكة اللغو كل الأمتحان و الكوئيز في كل تروم. و لاتكلنا الي أنفسنا و نمراتنا و محفوظاتنا الذي يجذبتا الي المنجلاب المشروطية. و أعوذ بك من پروجات.
آمين يا كاشف المضطرين في الليالي الامتحانية.
هستی آگاه
ای هستی آگاه که پنهان از دیده ای در جهان هستی و برای جهان هستی .تو می توانی صدایم را بشنوی زیرا تو درون منی و تو می توانی مرا ببینی زیرا تو بصیری .لطف کن و در روح من دانه ای از حکمتت بکار تا در جنگل تو ببالد و از میوه های تو بیاورد .
من خدا را می بینم که همچون مه از در یاها و کوهها و دشت ها بالا می اید .
خداوند از طریق مشیتش می بالد و انسان و خاک و همه چیزهای روی زمین به یاری اشتیاقشان به سوی خدا بالا میروند.
قلب آدمی فریاد کمک بر می آورد روح آدمی به لابه از ما می خواهد آزادش کنیم اما ما اعتنایی به این فریادها و استغاثه ها نداریم زیرا نه می شنویم و نه می فهمیم .از طرفی آدمی را که می شنود و می فهمد دیوانه می نامیم و از او می گریزیم....
جبران خلیل جبران
دلتنگی...
بدترین شکل دلتنگی برای کسی آن است که در کنار او باشی
و بدانی که هرگز به او نمیرسی
پائولو کوئیلو

